تبليغاتX
oxygen

nam-name-baroon

لبخند

nam-name-baroon

http://nam-name-baroon.blogfa.com

oxygen

oxygen

oxygen

لبخند، حتي زمانيکه بر لبان يک مرده مي نشيند ، بازهم زيباست!
زندگی شاد...خیلی خیلی شاد...!!!هوراااااااااااااااااااااااااااا!

oxygen

تولد...!!!

گذشته رو بیخیال با لبخند به فردا نگاه کن

وبلاگ منم ۱۱ شهریور یک ساله شد

تولد ۱۷ سالگیم مبارک

فعلا

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:20 توسط لبخند |
لبخند

بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد   اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود .   فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد .   نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .                                                                                                                                                                                                         

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد   هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.                  

يك لبخند زندگي مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ريزي   بدون حسابگري   لبخندي طبيعي  زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم .   زير همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند." 

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم   روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:42 توسط لبخند |
بعد یک عمر
چیییییییییییییییییی؟!

درج مطلب جدید؟!
خدایا من خواب میبینم آیا؟!

من دارم آپ میکنم؟!

اصلا چرا دارم آپ میکنم؟!
چی میخوام بگم؟!
به کی میخوام بگم؟!
واسه چی میخوام بگم؟!

(باز دوباره شروع کردم!بد میرم رو نرو!)

بعد از اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین همه وقت!
آخی یادش به خیر.تابستون چقد وبمو دوس داشتم

هر روز بهش سر میزدم

شب یلدای امسال فقط تو فکر آپ بودم!!! ولی نشد.

پارسال سال قشنگی بود... شاید قشنگترین سال تحصیلی عمرم! با اون معدل زیبا

ولی به هر حال که گذشت و من برگشتم در حالی که دوم دبیرستانی شدم!

خب...

بذارین از امسال شروع کنم!

از شخصیتای جدید کلاس که چیزی نگفتم؟!دوستای امسالم؟!بذارین بگم!

پریسا رو که از پارسال میشناسین! خرخون / حساس / دیوونه!

کیانا: مخ ریاضی / خرخون / منحرف  ( ! ) / دارای یه دسته خاطرات قزمیت که چند وقت یه بار یکیو گیر میاره تعریفشون کنه!

آستیاژ : مهربون / خل و چل / اخلاقش یه کم شبیه بچگیای منه !

و بالاخره مدرسه ی عزیز و درپیت من! یادش بخیر اون اولا واسه خودش مدرسه ای بود.الانم بهترین مدرسه س(البته از آخر) این ایهام داشت ها معنی دورشو در نظر بگیرین

یه مدیر محترمه داریم که جوراب پاریزینای بلند میپوشه بعد شلوارشو میکنه توش! فقط ماهارو تصور کنین وقتی این صحنه های فجیعو میبینیم! در پی این اقدام جالب مدیریت بروبچ کلاس از آنجایی که پیوسته در پی الگو برداری از کادر (نسبتا)محترم مدرسه هستند طی یک جلسه ی به این نتیجه رسیدند که این روش باید مد امسال شود و همه پاچه را در جورابشان نهادند!

یه معلم ریاضی داریم ... چشمتون این روزای بد بدو نبینه ... مث انیشتینی میمونه که از وسط نصفش کرده باشی! وقتی میاد سر کلاس تنها کاری که نمیکنه درس دادنه!

عوضشششششششش یه معلم شیمی داریم ماااااااااااااااااااااااااااااااااااه!گللللللل! جیگررررر! امییییید! نفسسسسس ! بووووووووووووووووووووووووووس! ولی فک نمیکنم اون چندان به من علاقه داشته باشه!آخه نمیدونین چه سوتیی دادم که!

آخه این معلم شیمیه ما از اون دسته معلماییه که روزای اون با اخم و تخم و داد و هوار میان سر کلاس بعدش جون جونی میشن! تازه نمیدونین چقد محشر درس میده!در حدی که شیمی ۲ رو ۲۰ شدم!!

اولای سال بود این معلمه تازه اومده بود سر کلاسا.فک کنم فقط ۲ هفته گذشته بود. یه دختر جدید اومد تو کلاسمون امتحانی ببینه مدرسه مون چه جوریه که اگه خوب بود بمونه.اومد نشست بغل من از معلما پرسید تا رسید به معلم شیمی. گفتم خیلیییییییییییییی سگه . مزخرفه اصلا هم نمیتونه درس بده. دیدم دختره سرخ و سفید شد رفت! یه ذره فک کردم گفتم وا این چرا این جوری شد؟!  بعد دو روز دختره رفت و منم اونو یادم رفت!
۲ ماه بعد دوباره برگشت مدرسه ما.گفتیم چرا آخه آدم مدرسه به اون خوبیو میذاره میاد اینجا؟! گفت مامانم میخواست پیشش باشم!

و ... میتونین حدس بزنین که مامانش کی بود؟!

قیافه ی من در اون لحظه دیدنی بود!نفسم بالا نمیومد!

آخه بدبختیم اینه که خیلیییییییییییی معلم ماهیه.باز اگه بد بود دلم نمیسوخت!تازه مهم ترین نکته شم اینه که مهری هست!

خلاصه این طوریا!دیگه چی بگم؟!

اهان میرسیم سر معدل جان ۱۰/۱۹نفر چهارم بیدیم...

اگه این جغرافی کوفتی رو۰۰۰نمیگرفتم میشدم ۴۰/۱۹ جغرافی گذاشتن که معدل ببره بالا یا پایین؟

به جون خودم از همه درسا بیتر خونده بودمش

من همون ۴۰/۱۹ شدم بعله ... نخیرم میخواست جغرافی رو اینطوری نده

نردبونم خوبه!امسال کنکور داره ولی تنها کاری که نمیکنه درس خوندنه!

آها نهال و پارمیسم خوبن! کلاسامون جدا شده فقط زنگ تفریحا با همیم.

اهان یادم اومد من با دوچرخه رفتم تو دیوار چشمم کبود شد منو  ببینین یاد خرس پاندا می افتین

آقا من دیگه حرفام ته کشید!

من دیگه برم!

شاید ۲-۳ قرن دیگه برگردم

عیدتون هم مبارک...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 14:47 توسط لبخند |
عیدتون مبارک...
هییییییی

هییییییییییییییی

بازم هییییییییییییییییییییییی

بازم یک چند تا دیگه هییییییییییییییییییی!

چه روزگاری بودا! جوون بودیم .پیر شدیم ننه! اخیر رو نگاه کن(زود باش همین روزا قالبو میعوضم باید

دور شمسی قمری بزنی!)هر دو روز یک بار اپ میکردم

جوونی جوونی جوونی...

فکککککککککککک کن! وای چخ بنیه داشتم من! الان تا قیافه ی وردو میبینم در میرم!آخه وقت نمیشه که!

راستی مرده بدین(شما ر رو سه نقطه بخونین!کلیدشو نمیابم!) آخه کامپیوترمو عوضیدم!بالاخره از دست اون قراضه خلاص شدم!!!!!!!!!آخ جووووووووووووون!دیگه اینترنتو صفا سیتی معرفت!البته تا قبل از اینکه قبض تل بیاد بعدش سیاه بختم.

این روزا چرا انقد زود میگذرن؟مث جت!

صب بابام میاد بیدارم  می کنه.چون میدونه پا نمیشم همیشه 5 مین زودتر کلید میکنه پاشو.بعد میرفتم دسشویی.میشینم رو او بیلبیلک جلو در میخوابم!بابام میاد در میزنه باز پا میشم.میرم سر صبونه.بعد صبونه میدوم سر کشو دنبال کتابام.بعضیاشونو پیدا نمیکنم بقیه هم همین اول سالی  دست این و اون هستن . اونایی که پیدا میکردمو میندازم تو کیف هول هول لباس میپوشم.تو راپله میوفتم زمین.تو ماشین یادم میفتاد امروز درس میپرسم. کتاب باز میکردم به درسم ولی حواسم به بیرون پرت میشد.تو مدرسه میرم دم کلاس نوشینینا دنبال کتاب!سر زنگای کلاسی تنها کاری که نمیکنم درس خوندنه! معلمه میاد میگه برگه بزارین امتحانو پیچ میدیم بعد من میشینم با پارمیس میحرفیدم...آخه حرفای ما هیچوقت تموم نمیشه! با نهال تیکه پرونی میکردیم میخندیدیم. با لیدا هم یه سره دعوا میکنم!آخی چه روزایی هست!زنگ تفریحا رو بگووووووووووووووو!با پگاه ته جیبمونو میریختیم بیرون با هم بریم ساندویچ بخریم آخرم بیس پنج تومن کم میومد! امسال برا اینکه ساعت کلاس تجربی ها با ریاضی ها یکی شه واسمون کامپیوتر گذاشتن ما که کامپیوتر کار نمیکنیم تو اتاق کامپیوتر کانتر نسب کردیم کانتر بازی میکنیم فحشای بدم میدیم همیشه هم گروه فینگلی ها (من و دوستام) برنده میشیم.

 آخی الهی دلم خواست!نه... نه نخواست دروغ گفتم!

دیگه حس نوشتنم نمیاد.صفحه های آخر دفترم شده یه مشت چرت و پرت.دیگه خودکارم هوای نوشتن نداره... باید ناراحت باشم ولی نیستم...آخه از دست نوشته هام عصبانیم ... وقتی مینوشتم فکر میکردم حرفام درسته ... بیشتر از هر چیزی هررررر چیزی تو دنیا حرفمو باور داشتم ولی بعد یهو صدای خنده شنیدم ... باور من خرد شد ... اول با ناراحتی ... ولی الان فک کنم بدون اون حرفا و فکرا راحت ترم... از خوندنشون خوشحال میشدم ... قشنگ مینوشتم ... الان دیدم داشتم زیادی سخت میگرفتم... با یه مشت حرفای قلنبه سلنبه فقط داشتم به خودم سرگیجه میدادم.اصلا اشو میگه:

زندگی نه یک مکافات

بلکه یک پاداش است

فرصتی مغتنم یافته ای تا

ببالی

ببینی

بدانی

بفهمی

و باشی

زندگی را من الهی میخوانم

در حقیقت

زندگی و خدا

معنای یگانه ای دارند

احساس میکنم شادم.سبکبالم.همه رو دوس دارم از دست هیشکس ناراحت نمیشم با همه آشتیم همه رو میبخشم چشم پوشی میکنم و شادم... و میبینم پاداشمو ... پاداش کوچیکترین کارامو ... من راهمو پیدا کردم.من ادارم به زندگی لبخند میزنم... هر روز و هر ساعت و هر ثانیه .من خودمو دوست دارم ... در پی همه ی اون کارایی که قبلا تکذیبشون میکردم پیدا کردم اونا بد نیستن ... من بدم ... من اشتباهم و باید به خاطر اونا خودمو تحسین کنم.احساس میکنم بچه شدم.همش میپرم بغل مامانم بوسش میکنم و اونم تو بغلش نگهم میداره.به خودم اعتماد دارم.خدا وقتی منو آفرد مطمئن بود اشتباه نکرده... نوشته های غمگینمو  نمیخونم ... آهنگای غمگین گوش نمیدم ... ریسک میکنم ... کارایی رو میکنم که ازشون متنفرم ... کم کم میبینم اونا اون قدرا هم بد نیستن...خیلیا با کارم خوشحال میشن.صبا زودتر بیدار میشم تا خورشید طلوع کنه و من تماشا کنم.مث یه عاشق واقعی !خودم هستم ... یه پنجره ی بزرگ رو به آسمون ... ماه ... چند تا ستاره ... تنها چیزی که نیس یه معشوقه ... من فهمیدم ... من فهمیدم ... من عاشق خودمم.من بهترین دوست خودمم.وقتی هوای خودمو داشته باشم هیچوقت تنها نیستم.اگه خودمو ببخشم اگه از کارام بگذرم...همونجوری با خودم رفتار میکنم که با دوستام.

من ... من ...من خیلی خوشبختم

تو هم خیلی خوشبختی

همهههههههههههههههه خوشبختن.

این ضرب المثله رو شنیدین که میگه وقتی داری از نداشتن کفش مینالی به کسی فکر کن که پا نداره؟ چی؟تو همون کسی هستی که پا نداره؟ پس تو حتما دست داری ... نگاشون کن ... تو هیچوقت اونا رو دیدی؟اونا منتظر یه نگاه تو بودن.توجه تو تا بهشون ببالی... باهاشون خوشحال باشی ...

یک نگاه

و یک توجه لازم بود

تا او به آرزویش برسد

*******************************************************************

وای بچه ها تا  حالا شده وقتی مدرسه ها شروع شده اول ساله با خودت بگی امسال دیگه کولاک میکنم... هه! زهی خیال باطل! الان من همچین احساسی دارم...

واااااااااااااااااااااااای ۱۵ مهر یک امتحان سخت که ۶ ماهه همه منتظرن به غیر منبرام بدعایید

عیدتون هم مبارکاااااااااااااااااااا باشه.... 

از کامنتا تون هم به خاطر تولدم ممنون...

سعی میکنم تو این چند روز بهتون سر بزنم...

اخه تو خونه ما تا اطلاع ثانویه کامپیوتر جیره ای هست فکر کنم تا پایان سال تحصیلی

باید مرد باشی که بشینی اخه دو شقه میشی اگه گوش نکنی....

اهان اون اول یادم رفت سلام کنم...

سلااااااااااااام برو بکس محلول...

خوب ما کارمون تموم شد بای

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:38 توسط لبخند |
تلافی

لیدیز اند جنتل منز سلام:

امروز داشتم وبلاک گردی میکردم چشمم به یک مطلبی خورد که منو یاد یک خاطره انداخت.مطلبش راجب کلاس شیمی  معلم شیمی بود و طبق معمول نارضایتی ! و گویا ایشون تصمیم گرفته بود که معلمشون را سوسک کنه!
اما یه خاطره ا ی که هیچ وقت یادم نمیره ماجراییی بود که یه ادم مجهول الهویه سر معلمم شیمی افریته ما اوورد که این باعث شد این معلم هم همه چیزو از چشم ما ببینه و ... رو سرمون پاپیون کنه و بعدشم هر روز ما رو  بفرسته دفتر خانم مدیر مهمونی به صرف انواع و اقسام تهمت و بدوبیراه و التماس و پاچه خواری از سوی ما!
عرض کنم خدمتتون که ما یه معلم شیمی داشتیم که بسیار مورد علاقه دانش اموزان مدرسه بود . به طوری که هر کس میخواست تازه ترین و جدید ترین و ابدار ترین فحش ها رو یاد بگیره فقط کافی بود اسم ایشونو جلو بقیه بیاره تا  ان طرف انواع و اقسام الطاف رو نصیب روح و جسم و جد و اباد این معلم بیچاره کنه!!!.. و این میون هم یه چیزیهم به طرف مخاطب میرسید که کلی فحش جدید یاد میگرفت.
البته همیشه و بخصوص در مدرسه های دخترونه ادمهای پاچه خوار و خودشیرینک هم پیدا میشن که در امر بادمجون درو قاب چینی تبحر بسیار دارن ولی اکثریت مدرسه از کلاس و معلم شیمی اظهار نارضایتی میکردند به خصوص جانوران! کلاس ما که بابای مدرسه هم از دستمون در امان نبود!!!.....
اون موقع که این اتفاق افتاد اخرای سال بود و فشار ها هم رو بچه ها زیاد چرا که طبق معمول تازه معلم ها یادشون افتاده بود که یه خروار ورق رو درس ندادن و هیچی هم امتحان نگرفتن و تند و تند درس میدادن و امتحان میگرفتن و به خیال اینکه اینا نمرات ماست رد میکردن دفتر واسه میان ترم.(خبر نداشتن هر کدوم از این نمرات نتیجه تلاش های بی شائبه ی گروهی از دانش اموزان در سر جلسه امتحان است و نه تنها یک نفر!)
در این بین بعضی از امتحانا با هم تداخل میکرد و ما  هم  همیشه در تلاش بودیم که یکی از این امتحانا رو حذف کنیم. اکثرا معلمهای با درک بالا . کوتاه میومدن و امتحان خودشونو حذف میکردن ولی یکی مث معلم شیمی ما که اگه بمیره هم وصیت نامش ورقه امتحانی ماست! هیچ وقت کوتاه نمیومد و هر جور شده باید امتحانشو میگرفت. به خاطر همین موضوع هم خیلی از بچه ها به خاطر خراب کردن  امتحان شیمیشون دچار اختلالات روانی و سیستماتیک شدید شدن و در صدد تلافی بر اومدن!!!..
ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز صبح که طبق معمول ما رو به زور از خواب بیدار کرده بودن و مث مرده از گور گریخته به مدرسه فرستاده بودن؛ من و دوستم زودتر از همه وارد کلاس شدیم. تو عالم خواب و بیداری بودیم که یهو چشممون افتاد به تخته که یه مطلبی روش نوشته شده بود که توجهمونو جلب کرد چرا که به جای شکلک های و نوشته ها و حروف مرموز (که ترشحات مغز دانش اموزان در دقایق اخر مدرسه است)مثل:R:O و H:N و M:N و....(زیرنویس! : حروف دست چپ مربوط به حرف اول اسم جانوران کلاس ما و حروف دست راست مربوط به اول اسم پسر همسایهایشان هست که این دو قشر در ان زمان بسیار با هم مهربان بودند و هر روز یکدیگر را به خانه هم دعوت میکردند!!!....)
ایندفه با گچ قرمز یاداشت عجیبیی با این مزمون نوشته شده بود: امروز یه بلایی سرتون میاد!
من و دوستم یه خورده فکر کردیم و هی از هم میپرسیدیم که یعنی چی یه بلایی سرمون میاد؟!! ولی از اونجایی که جوابی برای این سوال نداشتیم و هر بلایی سرمون میومد ا امتحان شیمی اون روز بهتر بود بی خیال شدیم.
زنگ صف خورد و ما باید برای گوش کردن شر و ورای خانم مدیر و خانم ناظم و و دانش اموزان پاچه خوار بیکار  میرفتیم سر صف.
بعد از صف صبحگاهی دیگه همه بچه ها اومده بودن و همه با هم رفتیم کلاس که ما دیدیم اون نوشته هنوز رو تخته هست. بچه های دیگه هم با دیدن اون یه کم تعجب کردند ولی از انجایی که در کلاس ما امور سر کاری زیاد بود این رو هم به اون حساب گذاشتند.
خلاصه همه در کلاس بودیم مضطرب و نگران منتظر  معلم شیمی عقده ایمون که بیاد و امتحان ازمون بگیره. (زیرنویس۲!:بنا بر تحقیقات ما جانوران! معلم شیمی ما قبلا یه مدتی به صیغه اقای مندلیوف در میاد ولی به دلیل تحویل نگرفته شدن از طرف مندلیوف و در نهایت طلاق! ایشون شدیدا عقده ای میشن و به همین علت از لجش ما رو مجبور میکرده که جدول ۱۰۰۰ کیلومتری مندلیوف رو حفظ کنیم.)
در همین خیالات بودیم که خانم با چشمای پف کرده ؛ که نمایانگر این بوده که ایشون تا بوق سگ بیدار بوده تا سوالاتی واسه ما طرح کنه که حسابی حال ما رو بگیره ؛ وارد کلاس شد . اول یه نگاه عاقل اندر سفیهان به ما انداخت و پشت چشمی هم نازک کرد  و رفت که بشینه رو صندلی. همینطور که داشت رو صندلی مینشست و تو دلش هم بشکن میرد که میخواد حال ما رو بگیره . حالو احوال هم پرسی هم میکرد .همین که نشست رو صندلی ما یهو  دیدیم سر جاش خشکش زد و رنگش پرید . چشاش داشت از حدقه در میومد .( نکته: پاچه خواران در ان لحظه خیلی شانس اووردن که دور میزش نبودن وگرنه بدون هیچ توجه و شناختی خفشون میکرد.) 
ما همینطوری تو کف بودیم که  این چرا یه دفه اینطوری شد که دیدیم ایشون یک عدد یونولیت به سایز ۳x۴ که با سوزنهای ته گرد فرو رفته در ان تزیین شده بود از زیر نشیمنگاه خود بیرون اورد و با چهره ای که دیگه نوک سوزنی هم رحم در اون پیدا نمیشد به ما نشونش داد!(یعنی پدر همتونو در میارم! جوالدوز میکنم تو ......)
ما اول که این صحنه رو دیدیم خندمون گرفته بود و تو دلمون کلی خندیدیم و بشکن زدیم و به روح دست اندرکاران درود فرستادیم ولی بعدا که فهمیدیم سوزن ها رو از طرف تیزش کار گذاشته بودن و کارشونم نتیجه داده بود همچین یه خورده دلمون واسش سوخت. 
اونجا بود که ما فهمیدیم ماجرای نوشته روی تخته چی بوده و واقعا هم که چه بلایی بود . دیگه با کسی در افتاده بودیم که مندلیوف هم از دستش عاصی شده بود! حالا کی حرف ما رو باور میکرد با این سابقه خرابمون. البته درسته که ما خیلی شیطون بودیم ولی دیگه از این نامردی ها نمیکردیم.
خلاصه دیگه درگیریهای خودمون با امتحانا کم بود اینم بهش اضافه شد.دیگه از اون روز  هر روز از دفتر خانم مدیر کارت دعوت میومد که بیاید و شهادت بدیدو تعهد امضاکنید و قسم بخورید. یه روز به پیر. یه روز به پیغمبر. فرداش به قران و خدا و.....
 اون جا دیگه جای پواارو و شرلوک هلمز و خانم مارپل و دِرک خالی بود که قاتلو پیدا کنن!. این مدیر و ناظم ما که با اون همه پاچه پارگیشون نتونستن پیداش کنن.حالا ما که نبودیم. هرکی بوده نفرین وناله های معلمم شیمی و ناظم و مدیر مبارکش باشه.
زیرنویس(این دیگه واقعا زیرنویسه): این مطلب بیشتر جنبه شوخی داشت . معلم شیمی ما ادم سخت گیری بود ولی خوب درس میداد و به نظر من هم  معلم به خصوص تو دروس پایه باید سخت گیر باشه تا دو زار چیز بره تو کله ما!البته ما اون موقع هم اینو قبول داشتیم ولی واسه شیطنت یا دلداری خودمون نامردی نمیکردیمو مینداختیم تقصیر معلم !)
والسلام.......

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 19:22 توسط لبخند |
لبخند بزن. همین الان!بدو دیگه!زود تند سریع...
سلام بکس محلول...

چطور هستین ؟ خوب هستین؟ در سلامتی کامل به سر میبرین؟ هو؟

خیلی احساس عجیبی داشتم .دیروزو میگم...

داشتم فکر میکردم(نگید تو مگه فکرم میکنی لطفا) چقدر خوشبختم که خدا رو دارم.

داشتم فکر میکردم چی میشد اگه خودمو بهش نزدیک تر کنم؟حد اقل در مورد چیزایی که بهشون معتقدم...

چی مونده که خدا بهم نداده . پدر مهربون؟مادر دلسوز؟داداشای باحال؟رفاه؟

همرو دارم.من در مقابل چی کار کردم؟...

دو روزه دارم فکر میکنم حتی توی بد بختی هامون هم تو کلاس، تو خانواده...یه چیزی توش برا خنده پیدا میکنیم!حتی وقتی از کلاس بیرون میشی هم خنده داره...

همه چیز خنده داره...

یک کم فکر کن!به مشکلاتی که میگی فکر کن،ببین یک کم خنده دار نیستن؟

اصلا مشکلت چیه؟پیش خودت فکر میکنی خیلی بزرگه؟ سعی کم تو یک جمله تعریفش کنی.جملت خنده دار نبود؟

میدونم بعضی مشکلات خنده دار نیستن...

مثلا خود من یه ماه بر خلاف عادت همیشگیم شب موقع خواب با خدا حرف نمیزدم...

میترسیدم بگم قهرم!ولی نمیتونستم اشتی هم بکنم...

فکر کردم دیدم درست سخت بوده ولی درست شده الان راحتم...

هرچند که هیچ وقت نفهمیدم چرا همچین اتفاقی افتاد...

بگذریم...

منکه تو هر موضوعی یه لبخند پیدا کردم...پیداش کردمو دادمش یه خدا...

دیشب خیلی فکر کردم دیدم بعضی مشکلا لبخند دارن ولی عمقشون زیاده...

دیگه فکرم به جایی قد  نداد. فقط ارزو کردم کاش دنیا دست بچه ها بود...

p.s:میثم ebi del به خدا اگه غلط املایی بگیری خودم دو شقت میکنم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:31 توسط لبخند |
امتح فیزیک بسی نا محلول و برف بازی بسی محلول...

سلااااااااااااااااااااام برو بکس محلول.

چطورین؟

چی؟تکراریه؟یه چیز دیگه بگم؟باشه!

نه سلاااااااااااااااااام برو بکس نامحلول!

نه چطورین؟

من از رو نمیرم!بزار یک خاطره برات در وکنم

ترم یک امتحان فیزیک داشتیم بسی نا محلول...از فیها خالدون کتاب سوال در اورده بود... واااااااااااااااااااااااای باید سوالا رو می دیدین از کره ماه اومده بود...سر کلاسم گفته بود مسئله ها آسونه منم واسه همین هرچی مسئله سخت میدیدم حل نمی کردم...

اخه این چه امتحانی بود؟ دلم می خواست ورقه رو با حرکات رزمی به دو قسمت مساوی تقسیم کنم بعد نصفشو داغ کنم دلتا تتا شو حساب کنم...نصفه دیگه شو وصل کنم به جریان برق تا بفهمه تغییرات الکترون از لحاظ واقعی و قرار دادی از چه جهتی شارش میکنه.(مواظب خودتون باشید)

حالا اینش که هیچی یه نمه تمرکز واسمون نذاشتن ! وسط امتحان مانتو تو میدادن بالا ببینن رو شلوارت چیزی ننوشتی. تو بهر سوال یهو دیدم یکی مقنعه مو کشید .برگشتم ( آخه عصبی شدم) بعد دیدم معلم فیزیکس!

گفتم ببخشین فکر کردم بچه هان!آخه به مقنعه من چی کار دارین؟گفت میخوام ببینم تو گوشت چیزی نذاشته باشی.از فردا هم حق نداری مقنعه سرت کنی وسط امتحان...

(اصلا هم نتقلبیدم)برگه ها گرفتن همه اومدن بیرون...(ببخشید اسم دوستامو میگم اخه نمیشه جوره دیگه)

الی:من برگه رو تا 10 نمره نوشتم بعد گرفتم خوابیدم...

پارمیس:من که صفحه سومو جا انداختم...

بهار:ایول توپ دادم...

پگپگ:16 -17 رو شاخمه (از سرشم زیادیه)

فاطی:من جواب همه سوالا رو با دوره گردش به دست اوردم...

فری خوش خنده:شهریور می بینمتون دوستاننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

منم یک 1-2 نمره ای بلد نبودم زود از خودم سر هم کردم اومدم بیرون(اخه اصلا جلسه امتحانو دوست ندارم)

بعد ما اولا(به قول یکی نو گل باغ زندگی!)سوما امتحان داشتن(به قول اون یکی آینده سازان خنگول)واسه همین معاونا ما رو از مدرسه شوت کردن بیرون.من به همراهی عده ای از بروبکس منتظر یکی از رفقا بودیم بیاد بریم خونه که یک دسته از پسران ارازل و اوباش از راه رسیدن

بکس:یا پارمیس! آیا گلوله برف در دستانشان مشاهده نمودی؟

پاری:آری یا بکس!برفهای رو پراید را اماده کن تا اگر به ما زدن سوسکشان نماییم(به جون خودم من ادم مظلومی هستم دوستان نا باب دیگه)

پسرا شروع کردن به برف زدن . بکس هم هی میبرفیدن.هی اونا بزن هی بکس بزن...

مدرسمونو دو تا ماشین پلیس اسکورت میکنه! که یه موقع کسی مزاحم ما نشه! این رفیق ما میگه :من پلیسا رو دوست دارم من مسخرش میگردم

ولی اون روز حرفمو پس گرفتم...پلیسا اومدن...

پلیسا:شما با این خانوما چی کار دارین؟

رفیق شفیق:مزاحممون شدن بهمون برف میزنن(نیش هممون باز شد)

پلیسه:برف میزنن؟بردمشون اگاهی بهشون میگم...

اخییییی دلم براشون میسوره!میخواستین ارازل و اوباش نباشین! خلاصه ما شروع کردیم به برف بازی تا رفیقمون اومد...

نتیجه اخلاقی واسه دختران جینگول وعزیز:با پلیس دوست باشین (گشت ارشاد نه هااااا)

نتیجه اخلاقی واسه پسران اوباش:دست از این کارا بر دارین که سوسک میشین بد!با ارازل بودماااا مگه پسر ارازل هم داریم اینجا؟

راستی یک چی بگم بخندین!یک پسر نو گل باغ زندگی دیدم که سیبیلش تازه داشت جوونه میزد!بهش ریمل زده بود پرپشت به نظر بیاد

 

دوستان عزیز به جون خودم من دپرس نیستم چرا حرف در میارین؟....

این پایینی رو هم داشته باشین... احساس دانش اموزاس

مدرسه:
زندان آلکاتراس
زنگ مدرسه:
حمله آپاچی ها
معلمان مدرسه:
جنگجویان کوهستان
رفتن به پای تخته سیاه:
عملیات کرکوک
بـیرون از مـدرسه:
خارج از محدوده ۱۸قـدم

نگاه دانش آموز به معلم:
می خواهم زنده بمانم

تعطیلات مدرسه:
روزهای خوش زندگی
گرفتن نمره ۲۰:
یک بار برای همیشه
امتحانات شهریور:
شانس زندگی

اخراج ازمد رسه:
مهاجرت

تقلب:
چشم هایم برای تو
کارنامه:
آن سوی آتش
مبصر:
افعی
زنگ زیست:
راز بقا

دفتر مدرسه:
منطقه ممنوعه
پنج شنبه ها:
خانه دوسـت کجاست
بردن کـارنامه به خانه:
خانه در آتش

کارنـامه تـجدیدى:
سالهای دور از خانه

انجمن مدرسه:
ارتش سرى

خوب ما کارمون تموم شد کسی کاری نداره؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:44 توسط لبخند |
تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟!
میام تو نت.اولین کاری که میکنم میرم تو ۳۶۰. بلستمو عوض میکنم : دلم برای خودم تنگ شده!

تا حالا شده دلت واسه خودت تنگ شه؟تا حالا شده فکرت پر باشه از خیلی چیزا ولی وقت عمل هیچ کدومو به یاد نداشته باشی؟ تا حالا شده هر شب خواب کسیو ببینی که نمیدونی کیه؟

تو خونه راه میرم.به قول مامانم مث روح سرگردانم و شبا نمیذارم هیشکیم بخوابه. بی هدف راه میرم. صبحا برنامه یکیه:گردگیری - جارو - طی . جالب اینجاس که بعدش همه رو خراب میکنم. اتاقم که مرتب میشه دوستش ندارم.یه چرخ میزنم.یه دسته مجله پخش میکنم رو زمین.چند تا دسمال کاغذی میذارم رو میز.یه ردیف سی دی میچینم رو زمین.رو تختیو لوله میکنم به جای بالش بالشم میذارم زیر پام. بعد لبخند میزنم.مهمه نیس مامانم ایراد میگیره (بعضی وقتا احساس میکنم این کارو دوس داره) مهم اینه که حالا اتاقمو دوس دارم. میرم سراغ کتابام.از پائولو کوئلیو شروع میکنم.کتاباش حس خوبی به آدم میدن ولی حرص آدمو در میارن.نمیدونم چرا اصرار داره راهکار هاش برای مردم عادی هم یکسانه.مخصوصا توی کتاب مغ ... شاید میخواد آدمو مطمئن کنه ولی بدتر حرص آدم در میاد ... فکر میکنه از آدمای معمولی هم کمتره .میندازمش کنار.میرم سراغ رمانایی که همسایه مون میده.شروع میکنم.طبق معمول از بچه گیا شروع میشه و داستان بد بختیه ... باباهه کتک میزنه ... مامانه کلاس قرآن میره ... داداشه هم غیرتیه ... خواهررم به زور شوهر دادن.پرتش میکنم اون ور یکی دیگه بر میدارم.این یکیم نوع دومه رمانه.از همون اول با عشق و عاشقی شروع میشه.وسط راه یکی نارو میزنه .بعد اون یکی میره یه نفر دیگه رو پیدا میکنه و خوشبخت میشه. طرف نارو زن هم عروسی میکنه ولی بدبخت میشه.یا درد بی درمون میگیره. حالم از این موضوهای مسخره به هم میخوره که آخرشم تابلوئه.

قید رمانو میزنم میرم سر کتابای دارن شان... ورق میزنم.عاشق این کتابام ... ولی جمله به جمله رو حفظم ... صحنه به صحنه رو میدونم ... آخرو اولو میدونم ... تحمل خوندن ندارم ... میرم سراغ هری پاتر ... اونم حفظم... بساط زبانو میارم تا بخونم ... حسش نمیاد ... میندازمش کنار ... اس ام اس میاد... بازم ازم اس ام اس میخوان ... خودمم هیچی ندارم ... دلم میخواد با یکی حرف بزنم ... ولی نمیخوام از خودم بگم ... دوس دارم اون بگه و من بشنوم ... میرم پای تلویزیون ... اخبار میبینم ... اعلام میکنه که اسرائیل میخواد حمله کنه بهمون اونم با آمریکا ... نای گریه کردنم ندارم ... دفترمو باز میکنم و مینویسم ... نمیدونم از چی ... فقط مینویسم ... به نوشته های قبلیم نگاه میکنم ... به اون اولا ... یه چیزایی میبینم راجع به عربی ... امتحان ... مدرسه ... میپرم به پارمیس اس ام اس میدم ... خیلی خوشحالم که امسال پارمیسو پیدا کردم ... بحث همیشگیه رشته در میفته ... به هیچ نتیجه ای نمیرسیم و خداحافظی میکنیم ... پگاهم که خبری ازش نیس ... میس میندازم بهش جواب نمیده ... نهالم که همیشه ی خدا گوشیش دست خودش نیس ... اینم از دوستام.دلم هوای لادنو بچه های نتو میکنه ... میام نت ... فقط نرگس آنه ... اونم بیزیه ... از فریما میپرسم لادن کجاس جواب نمیده ... دلم هوای نیلو رو میکنه ... بد موقعس شاید خواب باشه ... میرم وبش ... از اول شروع میکنم به خوندن ... دوباره به یه جایی میرسم که همیشه میخوام ازش بپرسم ولی یادم میره ...

میخوام آپ کنم.واسه صدمین بار تایپ میکنم.بعد هم همه رو پاک میکنم ... مامانم داد میزنه ... بازم در خواست داره ... میگم بعدا . فقط ولم کن ... نمیخوام این نوشته رو از دست بدم ... شانس من همین الان برقا میره!

اینجا من چی کار میکنم؟کی بود پرسید؟ اینجا ... بذار بگم چه خبره.صدای جارو برقی میاد ... کولر مث همیشه نصفه نیمه کار میکنه ... همه یهو یادشون افتاده تو اتاق کار دارن ...هی میان و میرن منم مجبور میشم صفحه رو بدم پایین ...

کله صبح بیدار شدم با بابام برم ثبت احوال شناسنامه رو عکسدار کنم.عکسم خیلی مزخرف شده ... مهم نیس ... میگن گواهی نداری ... این همه راهو برمیگردیم ... بابام غر میزنه ... بعد میبینه ساکتم ... فکر میکنه ناراحت شدم ... میپره آبمیوه میگیره شروع میکنه به حرف زدن... نمیدونه من اصلا تو باغ نیستم ... هر چی میگه الکی میخندم میگم آره ... فکرم یه جا دیگه س ... به آهنگ گوش میدم ... هر وقت موقع فکر کردن به کسی یه آهنگیو گوش میدم دیگه همیشه اون آهنگ اون شخصو میاره تو ذهنم ... سرمو تکون میدم ... آهنگو عوض میکنم ...

میام خونه ... یه دورم مامانم غر میزنه ... حالم از جارو برقی به هم میخوره ... میگم مگه ما پریروز خونه تکونی نکردیم؟!میگه اون هفته ی پیش بود ... اونقدر نگاش میکنم تا خودش میره ...

میگذره تا شب ... شب نمیخوابم ... کتاب میخونم و تو خونه را میرم ... صبح مامانم کچلم میکنه که نذاشتی بخوابم ... میگم چرا ؟میگه هی رفتی سر یخچال رفتی سر کابینت رفتی دسشویی ...

شب بعدیش ساعت ده میرم بخوابم ... از حرص این یکی هم که شده ... حالم بد میشه ... حالت تهوع ... دل درد ... بیرون روی ... یه بار میرم دسشویی ... میخوام قرص بخورم ولی در کابینتو باز نمیکنم ... ترجیح میدم بمیرم ولی باز غر غر نشنوم. .. تا خود صبح آهنگ گوش میدم ... ساعت ۸ صبح خوابم مبره تا ساعت ۹. تو این یه ساعتم خواب کلاس زبانو میبینم ... خواب هات چیرای آخر کلاسو ... هیشکی رو صندلی نشسته ... ولی صداش میاد ... استاده طبق معمول میخنده و شوخی میکنه همه هم میخندن ... من فکر میکنم کی رو صندلیه ... اون وقت میفهمم صدای خودم داره میاد ... ولی منکه اونجا ننشستم ... من اینجام ... از خواب پا میشم .مامانم سلام میکنه سر تکون میدم محل نمیذارم .شم شم میگه دیشب از اتاقت صدای ناله میومد چت بود؟براش تعریف میکنم ... مامانم عذاب وجدان میگیره ... دعوا میکنه میگه مگه نگفتم هر وقت حالت بد شد بیا منو بیدار کن؟ جواب نمیدم پوزخند میزنم ... پا میشه قنداق درست میکنه ... نبات داغ ... عرق نعنا میریزه تو حلقم ... تا شب هی به پرو پام میپیچه ... وقتی میرم بخوابم خوابم نمیره ... چشامو میبندم ... یکی میاد تو اتاق ... مامانمه ... فکر میکنه خوابم بوسم میکنه میره ... گریم میگیره ... خب مگه مجبوری این طوری رفتار کنی؟

میریم خونه مادر بزرگم ... یه خونه ی بزرگ و همیشه شلوغ ... همیشه تو جیبا پر از آجیل ... نردبون میگه رشته ت چی شد ... میگم تجربی... میگه خیلی رشته ی بدیه ... حال یکی به دو ندارم ... میگم آره فقط رشته ی تو خوبه ... یاد شغاله میفتم که دستش به گوشت نمیرسید ... ا ؟ گربه دستش به گوشت نمیرسید یا شغاله؟شغاله دستش به انگور نمیرسید ... انقدر فکر شغالو گربه میکنم که یه بالش میاد تو سرم ... پسر عموم میگه یه خیار بنداز بیاد ... بعد شروع میکنه از هنرستان تعریف کردن ... میگه من اصلا به هیچ رشته یی فکر نکردم یه راست رفتم هنرستان.مجبور میشم بهش یاد آوری کنم بخاطر نمره ی رایاضی و زیست افتضاحش بوده که(باز من هرچیم بد باشم نمره ی زیست و فیزیکم خوبه) اصلا نمیتونسته بره دبیرستان ... صداشو میبره ...

میشینم پای کامپیوتر ... مینویسم تابستان خود را چگونه گذرانده اید ؟

ما که کارمون تموم شد کسی کاری نداره؟!(من دپرس نیستم اتفاقا خیلی هم خوشحالم ~~~~~~~~~~~«-----)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:56 توسط لبخند |
بارونو دوست دارم هنوز...
 

حتی آسمون هم بعضی وقتا نمیتونه بغضش رو نگه داره...

نمیدونم بارون که میاد منو هوایی میکنه یا موقع هایی که توی یه حال و هوای دیگه ام، بارون میاد...هر چی که هست داره بارون میاد و منم توی یه عالم دیگه سیر می کنم...

وفتی بارون میومد داداشم میگفت: هر چند قطره ای که بتونی بگیری همون قدر منو دوست داری...

هر چند تا که نتونی بگیری من تو رو دوست دارم...

.بارون رو دوست دارم،


نه بخاطر طــراوتش کـه منو از نــو تــازه مي کنه.

بارون رو دوست دارم،


نه بخاطر زيبـــاييش کــه روحـــم رو شـــاد مـي کنه.

بارون رو دوست دارم،


نه بخاطر بزرگيش که وجود من رو تو خودش تحمل مي کنه.

بارون رو دوست دارم،


نه بخاطر پاکيش که اشکاي رو گونه هام رو پاک مي کنه.

بارون رو دوست دارم،


نه بخاطر سرديش که آتيش وجودم رو خاموش مي کنه.

بارون رو دوست دارم،


نه بخاطر مهربونيش که من رو تو آغوش مي گيره.

وقتی آسمون آفتابیه وقتی داره بارون می باره وقتی همه چیز بر وفق مراده وقتی سدی پیش راهه وقتی دلم شاده وقتی غم تموم دلم رو گرفته وقتی به خواسته ام میرسم وقتی مشکلات یکی پس از دیگری سد راهم میشه وقتی سالم و سلامتم وقتی بیماری سراغم میاد وقتی . . . سایه حکمت تو توی نگاه دلم موج میزنه خدای من ازت ممنونم

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 17:1 توسط لبخند |
شما چند بار از کلاس بیرون افتادین؟
سلام

داشتم یاد گذشته میکردم دیدم نسبت به دختر بودنم زیاد از کلاس بیرون افتادم(به طور معمول هر سال یک بار)

اولین روزی که مامانم منو برد مهد کودک اینقدر گریه کردم که مربی گفت:پاشو برو بیرون گریه کن (یه جورایی منو انداخت بیرون)اینقدر تو افتابا وایسادم که خون دماغ شدم

اول ابتدایی که بودم اولای سال بود معلم مون سر کلاس بهمون تمرین گفته بودیک صفحه خوب اون موقع خیلی برامون زیاد بوددوستم امد یک خط کوچولو ی کم رنگ روی دفترم کشید منم حرصم گرفت یم ضربدر گنده و پر رنگ روی کل یک صفحه کشیدم تمام مشقاش پر پر... معلم مون گفت :پاشو برو بیرون تا اخر ساعت هم نیا...همون اول ابتدایی که بودم اخرای سال بود که یک امتحان ریاضی دادیم یکی از بچه ها که جلوی من نشسته بود اسمش هدی بود نمرش ۱۸ شده بود ناراحت بود ... منم ۲۰ شده بودم خوشحال بودم از بس خوشحال بودم هی پام میخورد به پاش(لنگای منم دراااااااااااااااااز)بار اول گفت: نزن،بار دوم گفت: بهت میگم نزن...بار سوم پای دوستم خورد به پاش...اونم از جاش بلند شد مغنعه رو از سرم کشید منم باز حرصم گرفت یکی زدم تو گوشش(آروم زدم) حولش دادم خورد زمین معلم گفت: بوربیرون فردا هم با مامانت میای هااااااااااااا...

رادیکال:عربستان گل زد واقعا واسه خودمون متاسفم تا اخرش چه شووووووود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوم ابتدایی با یکی دوست شدم اسمش الهام بود ۲ تامون پر حرف بودیم معلمه داشت ریاضی درس میداد ما دو تا بلند بلند میخندیدم...یک بار گفت پاشین برین بیرون ۵ بار هم از رو تصمیم کبری بنویسین با یک زحمتی نوشتم ورقه های دفترم انگار روش اب ریخته باشی یا زیر بارون گذاشته باشی برگه هاش اون طوری شده بود از بس روش گریه کردم نوشتم...

سال سوم ابتدایی جدول ضرب یاد نمی گرفتم معلمه گفت بیا ازت درس بپرسم، اول پرسید:

۲×۲؟؟؟ من ۴ تا

۵×۳؟؟ من ۱۴ تا؟

۶×۵؟؟ من واستا واستا الان الان ۱۱تا؟

۳×۶؟؟ من با انگشت شورع کردم به شمردن

خیلی اروم گفت تا عصبانی نشدم برو بیرون....

کلاس چهارم شیطونی زیاد کردم ولی ننداختنم بیرون

کلاس پنچم اوووووووووووووف  اوووووووووووووف نگو...تا دلت بخواد ۵ یا ۶ بار .یک حموم بود تو مدرسمون که انباریش کرده بودن مونو دوستم رفته بودیم اونجا رو تمیز کرده بودیم میرفتیم اونجا درس میخوندیم ، حرف میزدیم جای باحالی بود ،زنگ میخورد نمی فهمیدیم سر کلاس نمی رسیدیم رامون نمیدادن... یک بار هم عکس معلمون رو تو کتابم کشیده بودم دید منو انداخت بیرون...

اول راهنمایی خیلی اروم بودم درس خون شده بودم...

دوم راهنمایی با پیدا کردن یک دوست شر تر از خودم تمام مدرسه تو دست ما میچرخید...یک بار سر امتحان زبانبرگه هامون عوض کردیم فهمیدن انداختنمون بیرون و بهمون صفر دادن...توی مدرسه یک تراس داشت بچه ها زیاد وایمیستادن اونجا منو دوستم پایین تراس وایمیستادیم بند کفشای بچه هارو بهم گره میزدیم یا شلوارشونو میکشیدیم البته نه اون طوری مه از کمرشون بیوفت هااا...یه کم. که چنان تنبیهی شدیم تا عمر داریم یادش میکنم و دیگر از این غلطها نخواهیم کرد...

سوم همین میگ..میگ...ویژژژژژژژژژژژژژ که آبی دل میگه ااااا ببخشید  ebi del میگه؟ کار دستون داده ناجور ، سر کلاسایی که دوست نداشتیم مثه حرفه فن ، اجتماعی، ریاضی...دوستم میگفت: میگ...میگ... من میگفتم ویژژژژژژژژژژژژژژژژژ چند بار اول تذکر دادن یه روز معلم ریاضمون ما رو انداخت بیرون این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نبود با یک بد بختی سر کلاسش نشستیم...

اول دبیرستان چون از بچه های مدرسه و خود مدرسهخوشم نمی اومد توی مدرسه کار خاصی نمیکردم(البته بماند که با شرط انضباط ثبت نامم کردن تا ترم اول باید ۲۰ باشه)

ولی اول دبیرستان تو کلاسای زبان و فوق العاده شیطونی کردم... اولین روز ترم جدید زبان (ترم زمستون) معلمه گفت اگه زیاد تر از این بخندی میندازمت بیرون منم باز افتادم رو دنده ی لج بدتر کردم گفت:یا تو میری بیرون یا من میرم.من گفتم :شکا تشریف بیرین من مامانم هنوز نیومده دنبالم. اخ حرصش گرفت گفت :۵ دقیقه به زنگه برو تو حیلط وایسا(بیرونم کرد)

ازمون های کانون فرهنگی که میرفتم یه بار روبه روی کولر بودم ورقه هامو هی باد میزد گفتم جامو عوض کنید نکردم منم نشستم رو زمین به کولی بازی در اوردن مشاورم گفت پاشو برو بیرون اینجا حواس همرو پرت میکنی(فک کنم بیرونم کرد)

آخرین باری هم که نزدیک بود بیوفتم بیرون رو میگم ولی نیوفتادم...جمعه رفته بودم ازمون بدم دبوارای مدرسه ای که میرم ازمون بدم رنگ زده بودن تمیز تمیز بود یک لک هم نداشت . بهشون گفتم بهم چک نویس بدین ندادن منم رو دیوارا تمام ریاضی فیزیکامو حل کردم... اخر جلسه هم فهمیدن که ما فلنگو بسته بودیم ...

با این پست فکر بد در موردم نکنیداااااااااااااا(تازه اصلیاشو روم نشد بگم ولی همین قدر بیرون افتادم زیاد نیستااااا)

من دختر خوبیم به خدا...تازه هیچ کدوم از اینا که گفتم تخصیر من نبوده اینا مظلوم کشن...

ما دیر به دیر اپ میکنیم ولی تا ۵ شنبه میخوام خوب درس بخونم وخوب بخوابم روز ۵ شنبه یک امتحان مهم دارم یک امتحان ورودی که از خرداد دارم واسش درس میخونم خدا کنه قبول شم

جمعه هم اخرین ازمون کانون فرهنگیه که اصلا برام مهم نیست...

تا مهر نیومده باید نت رو کم کنم...

اوه اوه خدا مرگم چه اپ طولانی شد واااااای شرمنده چه جوری خوندید؟؟؟

شکلک نذاشتم قوه تخیلتون بالا بره تو ذهنتون شکلک بزارین...

نتیجه همچنان به نفع عربستانه ما رفتیم بخوابیم یا میبازن یا مساوی میکنن پس نگا کردن فایده نداره

ریخت لیژیونرها هم دیدیم دیگه... 

تا بعد...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1:10 توسط لبخند |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ